آثار   شعر   ترجمه   بنیاد فرهنگی بیداری    نشر هنر بیداری   فصلنامه هنر بیداری    سایت فروش

معیارهای شعر و شاعری

 

طاهره صفّارزاده

 

اشاره‌

 

در مصاحبه‌ها اغلب از من درباره‌ي علل آشفتگي وضع شعر معاصر و دلايل بي‌رغبتي خوانندگان مي‌پرسند. در پاسخ عموماً به سه علت اصلي بسنده كرده‌ام كه عبارت­اند از:

 

1.     بحران هويّت در بين نسل كنوني ناشي از گسست فرهنگي است و شاعر هم طبعاً از اين بحران بركنار نمانده است‌.

2.  روي بردن به "پُست مدرن‌" بدون گذار آگاهانه از مرحله‌ي مدرن‌، پديد آورنده‌ي بحراني ديگر در هنر شعر امروز شده است‌.

3.     كمبود و يا نبود نقد روشنگر بر اساس اصول شعر امروز.

 

پس وظيفه دانستم كه با يادآوري معيارها در شعر و شاعري‌، يادداشتي براي شاعران‌ِ در آغاز راه به مقصد شاعري و نيز آنها كه در نيمه‌ي راه هستند فراهم آورم و در اختيار رسانه‌ها قرار دهم‌.

با اين اميد كه كاربرد اين اصول در كاستن زيانهاي ناشي از بحرانهاي كنوني مؤثر واقع شود.

 

 

پيشنيازهاي هنر شاعري‌

 

1.     مهارت در نگارش‌، شناخت و كاربرد صحيح دستور زبان و علامات نقطه‌گذاري‌.

2.     سابقه دريافت تشويق از معلم انشا در دوره‌هاي پيش از دانشگاه‌.

3.     سابقه اندوخته‌ها از مطالعات ادبي و معلومات عمومي‌.

4.     دارا بودن نشاط ذهني براي حفظ اشعار زيبا و آموزنده از قديم و جديد.

5.     شيفتگي به درك مطالب‌ِ اجتماعي و تاريخي و نيز مربوط ساختن آنها به يكديگر حتي در تجزيه و تحليلهاي شفاهي‌.

6.     انساني حساس و اهل فكر بودن‌.

7.     ميل و خواست شديد به نوشتن و اشتياق به ثبت احساسات و انديشه‌ها.

8.     درخواست ارزشيابي صادقانه و بدون تعارف از محضر يك يا چند صاحبنظر باذوق قبل از درج اثر در يك نشريه‌.

 

 

اصول شعر و شاعري در شعر امروز

 

1.  شاعري پديده‌اي ناگهاني نيست‌؛ استعداد كه ظاهر شد كوشش علمي‌و مطالعاتي‌، تمرين در نوشتن‌و ثبت احساس و انديشه‌، ظهور الهامات را به تدريج فراهم مي‌آورد.

2.  مطالعه و به حافظه سپردن اشعار آموزنده از قديم و جديد با مضامين خداپرستي‌، حقياري‌، انساندوستي‌، خردستایي و عدالتخواهي ذهن را پشتوانه‌اي غني مي‌بخشد و بر ذوق و اراده ادبي شاعر جوان مي‌افزايد.

3.  جدا نگاه­ داشتن حرفه براي معيشت از حرفه‌اي عمل كردن در تخصص شعر و شاعري‌، پديداري هنر خالص و خلوص شاعر را سبب مي‌شود.

4.  توقف هرچه كوتاهتر در مرحله بلوغ جسماني و غلبه‌ي احساسات ـ كه امري طبيعي است‌ـ مسير را براي ورود انديشه به ديار شعر هموار مي‌كند.

5.  شعر هنري غير وابسته است‌؛ تنها به يك قلم و چند صفحه كاغذ نياز دارد برخلاف هنرهايي همچون سينما كه هنرمند كارگردان را به عوامل فراهم‌آورنده اثر از قبيل امكانات‌، هزينه‌، تحمل شرايط همكاران و غيره وابسته مي‌سازد. بنابراين شاعر بايد با استفاده از نبود چنين نگرانيهایي با مطالعه و تمرين مستمر، در بهره‌وري از استقلال فردي جهت هرچه بيشتر كمال بخشيدن به آثار خود بكوشد.

6.  در كاربرد عناصر شعري‌، با نيّت هنجارشكني و به عنوان "نوآوري‌"، شيفتگي به "من درآوري‌" بايد نوعي خردستيزي شمرده شود.

7.  مضامين و واژگان تكراري در شعر نشانه كمبود ذخایر فرهنگي و علمي ذهن شاعر است و اين كاستي شايسته شاعران ملتي نيست كه به گواهي تاريخ از لحاظ تمدن و فرهنگ و معارف غني از سرآمدان ملل جهان به شمار مي‌آيد.

8.  مطالعات علمي‌، سياسي و جهاني انسان را در هر سوي جهان خداوند در ارتباط با همنوعان  قرار مي‌دهد. شاعر لازم است به اهميت اين نتيجه واقف باشد.

9.  شعر بايد به جامعه علم و اطلاع و معرفت ببخشد. تفنن ورزيدن، عامل بدآموزي به شاعران نوجوان و كم‌تجربه و ترويج بي‌رغبتي در بين خوانندگان شعر خواهد بود.

10. تمركز گسترده و مداوم انديشه بر روي ناهنجاريهاي جوامع انساني و كوشش براي شناساندن و برانداختن آنها به وسيله شعر بايد اولين "مشغله‌ي ذهني‌" شاعر و نويسنده متعهد و آگاه باشد.

11. شاعر متعهد، فرهنگ سرزمين خود را به مخاطب داخلي و خارجي تعليم مي‌دهد; غفلت از اين بهره‌دهي كلام را بي‌محتوا و ابزار تفنن خواننده مي‌سازد.

12. مسئوليت و تعهد، در تصفيه خود شاعر از ناهمواريهاي ذهني مؤثر است‌. در جایي گفته‌ام‌: «همان گونه كه من شعر را مي‌سازم شعر هم مرا مي‌سازد». ستايش نيكيها الزام به نيكو بودن را يادآوري مي‌كند.

13. نزد شاعر متعهد رنج تنها زيستن و آثار جدّي عرضه كردن بر همراهي با كانونهاي بند و بست و تعارفات‌ِ متقابل و شهرت‌آور ترجيح دارد. شهرت‌طلبي آفت رشد اصالت در هنر و هنرمند است‌.

14. تاريخ شعر نو برجسته‌ترين دليل بريدن از وزن و قافيه و قالبهاي قراردادي را رسيدن به آزادي در بيان واقعيات اجتماعي ذكر مي‌كند و زندگي انسان را موضوع اصلي آثار شعري قرار مي‌دهد. 

15. در شعر واقعگراي اجتماعي اغراق جاي خود را به حفظ تعادل بين احساس و انديشه مي‌بخشد. استفاده از تشبيه‌هاي اغراق‌آميز به رسم قديم مثل تشبيه‌ِ زيبایيهاي معشوقه به اجرام سماوي (ماه و خورشيد و ستارگان و ...) و حتي بالاتر جلوه دادن تشبيه شونده از مشبه‌ٌ به آن هم در غياب وجه تشبيه از راستي و درستي فاصله دارد.

16. شعر امروز (آزاد يا سپيد) كه از قيد وزن و قافيه آزاد شده بهانه‌اي براي تحميل حرفهایي حاشيه‌اي ـ كه به ضرورت حضور آن دو عنصر، پديد مي‌آيند ـ بر وجود كلام ندارد.

17.  بزرگداشت زيبایيها با نفي جدي و جسورانه ناهنجاريها، از وظايف قلم شاعر و از اهداف عالي شعر امروز است‌.

18. اگر كليّت در يك شعر به ويژه شعر بلند فراهم شود هر كدام از اجزای آن داراي بُعد معنايي يا طنيني مي‌شوند كه پيوستگي آنها حركت دروني و انرژي ايجاد مي‌كند.

19. كليّت در اثر هماهنگي مضمون و ساختار و همخواني عناصر ديگر شعري (تصوير، تشبيه‌، استعاره‌، واژگان ...) مرتبط با مضمون و ساختار ايجاد مي‌شود.

20. براي حفظ طنين انديشه‌، شدّت توجه به مضمون‌، پرهيز از ضدّ و نقيض‌گویي و تفنن در پرداخت شعر ضرورتي آشكار دارد.

21. رويكرد به سوررئاليزم كه زمان آن گذشته ديگر نه تنها شگفتي پديد نمي‌آورد بلكه خواننده را در برابر معمّایي غير قابل حل قرار مي‌دهد. پديداري "شگفتي‌" تنها در اثر دريافت معنا و كشف و شهود ارزشمند است‌.

22. در شعر امروز كه خاستگاه واقعيتهاي جامعه‌ي انساني است ـ حتي در نوع عاشقانه‌اش‌ ـ ظرافتكاريهاي تخيّلي با خلق و خوي انسانهاي درگير در جدالهاي توفنده‌ي معاصر جايگاهي ندارد.

23. روح و ذهن خواننده در اثر معنابخشي شعر جلب مي‌شود. معناگريزي از سوي شاعر، به گريز مخاطب از خواندن شعر مي‌انجامد.

24. شاعر بايد شاعر به واقعه‌ي هستي باشد و نبض واقعه‌ي هستي باشد. پس بي‌تفاوتي و خاموشي او در برابر وقايع و حوادث جامعه‌ي انساني و سرزميني، همچون از كار افتادن نبض در بدن انسان به حساب مي‌آيد.

25.  توجه كامل شاعر به اصول سازنده‌ي شعر، تضمين‌كننده‌ي كمال اثر است و زيبایي در كمال پديدار مي‌شود.

 

 

آزمون و بررسي توانایيهاي شاعر

 

1.     توان تصويرگري در شعر.

2.     داشتن جهان‌بيني و توان نشان دادن ذهنيت شاعر نسبت به جهان‌.

3.     توان معرفي جهتگيريهاي فردي و اجتماعي شاعر به صورت يك مشغله‌ي ذهني‌.

4.     قدرت انتقال تجربه عملي و ذهني به شعر.

5.     نوآوري همه‌جانبه و در حد معقول‌، جهت رسيدن به زبان شعري شاخص‌.

6.     حساس بودن و قدرت خردورزي در نشان دادن ژرفاي حساسيتهاي انساني و اجتماعي‌.

7.     توان عينيت بخشيدن به عناصر تجريدي در شعر.

8.     توان ايجاد همخواني بين عناصر تشكيل‌دهنده‌ي شعر.

9.     توان تلفيق احساس و انديشه و ايجاد تعادل بين اين دو نيرو.

10.  ميزان دقت شاعر در گزينش واژگان مربوط به مضمون‌.

11.  توان تداوم كار ذهن در تقويت موضع و مقام هدف مضمون‌.

12.  توان انتخاب ساختار يا قالب متناسب با مضمون‌.

13.  توان حفظ لحن بيان در كل شعر.

14.  توان صرف نظر كردن از تصويرها و تشبيهات زيبا كه هماهنگي با مضمون شعر و مقصود شاعر ندارند.

15.  توان خودسنجي در صداقت گفتار و بررسي حسن تأليف قبل از انتشار اثر.


مقدمه کتاب اندیشه در هدایت شعر

عنصر اندیشه در ذات شعر و در هدایت آن

اندیشه رو به جان و خرد دارد و متفاوت از گمان و خیال است که «گمان» به فرمایش قرآن مجید انسان را از حقیقت بی‌نیاز نسازد. امّا رسم غبارآلودی است که در انتخاب واژه به ویژه اهل ترجمه و تحقیق انواع معنی یک لغت را به میان می‌کشند در صورتی که آنکه متن را می‌شناسد چشمش که به معانی می‌افتد سزاست آن را که قرابتی با موضوع دارد بیدرنگ برگزیند و بدین سبب برای واژه‌ی اندیشه لزومی به ذکر معانی دیگر چون گمان، خیال، بیمناکی، نگرانی نیست.
اندیشه آن فعل ذهن است که رو به جان و خرد دارد و قدرش در این مقام باید دانسته شود، ناصر خسرو می گوید:

بفزای قامت خرد و فکرت
مفزای طول پیرهن و پهنا
و یا می‌گوید:
خرد کیمیای صلاح است و نعمت
خرد معدن خیر و عدل است و احسان

اندیشه به‌ویژه دوگونه در ماهیت و هدایت شعر اثر دارد: نزد شاعران آرمانگرا و اجتماعی اندیشیدن به هستی انسان، به اوضاع جهان، سرزمین و سرزمینی‌ها مواد اصلی شعر را کنار احساس و عاطفه فراهم می‌آورد. همچنین اندیشه در ساخت یک اثر هنری تمهید و تدبیر می‌کند. و مسئولیت آن توزیع معلومات و تجربیات هنری در شکل بخشیدن به محتوا، گزینش عناصر شعری [تشبیه، استعاره و تصویر] متناسب با موضوع و محتوا، تصمیم در انتخاب لحن و پدید آوردن ارتباط بین مقصد و پیام توسط گونگی‌های معنا در واژگان، عبارات و جملات است.


شعری که از هر دو نوع اندیشه، بخشی به عنوان سرپرست و اداره کننده اثر، بهره‌‌ور باشد جامع است و شعری که صرفا احساسی و عاطفی است و شاعر تنها از لحاظ شکل و ساخت به آن پرداخته، انهم مخاطب خاص خودش را دارد.
در این مجموعه گزینش شعرها هم جهت تاریخی و گزارش مراحل شاعری را دارد، هم اندیشه را در دو مقام نشان می‌دهد و شعرهای عاطفی کم‌اندیشه هم وجود دارد ولی مسلماً در بلوغ شاعری و زودتر از آن قدر اندیشه را ضمن معرفی شعر طنین شناختم و شناساندم.

طاهره صفّارزاده
زمستان 82

 

 

سه گفتگو درباره‌ي شعر

1
ـ گفتگو با محمّد حقوقي‌:
براي بار اوّل در مجلّه فردوسي شماره 1030 در سال 1350 چاپ شد.
2 ـ گفتگو با محمّدعلي اصفهاني‌:
در سال 1354 براي استفاده در يك تحقيق دانشگاهي انجام شده بود. قسمتي از آن كه مربوط به شعر نيما است بار اوّل در ويژه‌نامه كيهان به مناسبت سالمرگ نيما در دي ماه 1356 به چاپ رسيد.
3- بخشي از گفتگو با روزنامه اطّلاعات‌

 


گزیده ای از سروده ها

 

 

پيامي براي پاپ‌


نيروي ضد معنا
ماديگراي تجاوزگر
          اَمّاره نام دارد
اَمّاره‌1
از عوامل جهل است‌
آز و خشونت و خودخواهي‌
بدخواهي و ستم را
در پيشگاه تابناك خرد
به حركت نامعقول‌
به جنگ و تباهي واميدارد

مشت گره‌شده‌
       تير و كمان‌
          نيزه و چاقو
             در عهدهاي نخستين‌
ابزار حمله‌
يا دستيار دفاع يك‌تنه بودند
مسيح عليه‌السلام‌
حتي ضربه يك سيلي را
نشان ناداني مي‌دانست‌
و دست سيلي‌زننده را
به تكرار ضربه‌
       به سوي پشيماني‌
                 فرامي‌خواند
خداي صاحب بينائي‌
عشق مسيح را به نور خرد
چون وسيع ديد
بشارت ظهور احمد2
آن برترين نماد خرد را
نصيب او فرمود

اَمّاره
در اطاعت از جهل‌
ناراضي از ظريفكاري تير و تفنگ‌
دنبال كشف مرگبار اُپِنهايمِر
                      و پيروانش‌
ميل به كشتار جمع كرد
حريصهاي جهاني‌
مسحور وسوسه‌ي استعمار
با عزم نسل‌كُشي‌
خشونت بي‌حدّ و مرز را
خواهان شدند
آنان‌
پيگيرانه‌
در صنعت سخيف بمب و موشك
چندان كوشيدند
كه كار كشتن ميليونها انسان‌
امروز ساده‌تر از
رفتار پشه‌كُشها
            با پشه‌ها شده است‌

در عصر ما
لَوّامه3
     يا وجدان‌
در جمع بيشمار اَمّاره‌
از كار پند و نصيحت‌
            وامانده‌
و نوميدانه بركنار شده‌
جمع قليل مطمئنّه‌4
در قريه‌هاي كوچك و كمياب‌
در انزواي حيرت‌
تنها و غمزده‌
به انتظار بازگشت‌
به انتظار دعوت ربّاني‌
روزگار مي‌گذرانند

گردنكشان‌
      شكنجه‌گران‌
             زندانسازان‌
                   جنگ‌افروزان‌
در هر مقام و آيين
به نسلهاي رهرو تقليد
آموختند
چگونه در شكار هستي مردم‌
                   ماهر شوند
و مرگ كور را
چگونه در زير چرخهاي قساوت‌
                  نمايش دهند

آنان كه
فن دوگانه انديشي را
به ذهنها
تعليم داده‌اند
آنان كه در زمان مسيح
خصم صريح او بودند
و يا
برخي كه نام آيين‌اش را
به زشتكاري خود
             آلودند
بايد بدانند
دانشوران الهي‌
اين آورندگان كتابهاي خرد
علم و پيام و حكمت را
از خالق عليم و حكيم‌
هديه گرفتند5
آنان بايد بدانند
نفرين جمله رسولان را
بيزاري مسيح را
دشنام صلح‌جويان جهان را
براي ابد
از آن خود كرده‌اند

آنان بايد بدانند
خرد هماره‌
در مقابله با جهل است‌

                          طاهره صفّارزاده‌
                          شهريور 85


________________________
1. نفس غريزي كه امر به اعمال ناشايست مي‌دهد، سوره يوسف آيه 53 .
2. سوره صف‌ّ آيه 6 .
3. نفس ملامتگر، سوره قيامت آيه 2.
4. روح انسان كامل‌، سوره فجر آيه 27 .
5. سوره انعام آيه 89.



 



 

مِه در لندن‌


مِه در لندن بومي‌ست‌
غربت در من‌
در زمستان توريست اول مه را مي‌بيند
و بعد
                                              باغ‌وحش‌
                                              و برج لندن‌
غروب‌ها وقتي به اطاقم در الزكورت برمي‌گردم‌
جاده‌ي مخدّر مِه‌
حافظه‌ي قدم‌هايم را مخدوش مي‌كند
و من تلو تلو خوران ساختمان اداراتي را تنه مي‌زنم‌
كه با وجود عشق عظيمشان به مستعمرات آفتابي‌
اسم مرا غلط تلفظ مي‌كنند

لندني‌ها با مِه مي‌زيند
و با آفتاب عشق مي‌ورزند
يك روز كه روي سكّوي مترو قدم مي‌زني‌
با انتظار "خط كمربندي‌" در چشمانت‌
مردم را مي‌شنوي به هم مي‌گويند
«چه روز آفتابي قشنگي‌، اينطور نيست‌؟»
تو به طرف بالا نگاه مي‌كني و مي‌بيني‌
سقف دارد روي سرت فشار مي‌آورد

 



شيرها كه با توپ نقره بازي مي‌كنند


هر شب مرا بيدار مي‌كنند
شيرهاي سنگي جلو عمارت را مي‌گويم‌
من گذرگاه توپ‌هاي سنگي هستم‌
توپ‌هاشان رنگ نقره دارد
و نفس‌هاشان هُرم غريو
من از پنجه‌هاشان مي‌ترسم‌
پنجه‌هاشان كه توپ‌ها را پرتاب مي‌كنند
سرم روي سينه‌ام به منتهاي ترديد رسيده‌ست‌
كدام نسيم نمناكي گرم پوستم را خواهد سترد
دكترها دوباره مي‌پرسند
در روز به چه چيز فكر مي‌كردي‌

اما شيرها
حرف من اينست‌
نيازي نيست اينسان خشمگين نگاه كنند
و يا اعتنايي به من داشته باشند
من كه هر شب پاورچين
به بستن پنجره‌هاي اطاقم مي‌روم‌
و در خانه را
با قيد احتياط به قفل مي‌آرايم‌

 



سبزه‌


آن سبزه‌

كز ضخامت سيمان گذشت‌
و قشر سنگي را
در كوچه‌ي شبانه‌ي بابُل‌
تا منتهاي پرده‌ي بودن‌
                             شكافت‌
آن سبزه زندگاني بود

آن سبزه زندگاني بود
و پاي باطل تو
آن پاي بويناك‌
با چكمه‌هاي كور
آن سبزه را شكست‌
آن سبزه‌
          رويش آزادي‌
آن سبزه‌
           آزادي بود

 



خبر سال‌ها


ايوان خانه‌ام‌
به وسعت قبري است‌
                           از آفتاب و خاك‌
نشسته‌ام به وسعت قبر
و منتظرم‌
كه دست رهگذري‌
ادامه‌ي دستانم باشد
و قفل خانه را بگشايد
صداي خسته‌ي كفشي مي‌آيد
صداي تيزي زنگ‌
از قعر پلكان‌
مهماني آمده‌ست بگويد
امروز هم هوا دوباره گرفته ست‌
امروز هم هوا دوباره خراب است‌

در اين سكون سكوت آلود
پيكار پلكان را
               ياران بر خود
 با رنج اين خبر سال‌هاي سال
                                       هموار مي‌كنند
امروز هم هوا دوباره گرفته‌ست‌
امروز هم هوا دوباره خراب است‌
                                                      پاييز 52

 



خويشاوند


تو از قبيله‌ي شعري‌
من خويشاوندت هستم‌
و پشتم از تو گرم است‌
و پشتم از تو گرم است‌
تويي كه مي‌داني‌
كه تيغ‌هاي موسمي باد
مرا به خيمه كشانيدند
در خيمه‌
جعبه‌هاي صدا
               صورت‌
سيماي عنصري از جعبه‌
ابيات عسجدي از جعبه‌
بزغاله‌ي هنر
در ديگدان زر
پخته‌
         نپخته‌
عجب بساط ملال‌انگيزي‌

هر حرف
          هر نوشته‌
                         هر گام‌
چكمه‌اي ست‌
بر پايي از دروغ‌

تو از قبيله‌ي شعري و شعر نامكتوب‌
و مي‌داني‌
كه خيمه‌ها همه خونين‌اند
و تيرها همه نابينا
و چشم‌ها همه بسته‌
و بوميان به شكار يكديگر
و مي‌داني كه همهمه‌ي بازار
بازار شعرهاي جعبه‌يي و جنجال‌
سرپوش بانگ‌هاي نهفته‌ست‌
سرپوش دردهاي نگفته‌
                                   ناگفتني‌
شايد كه دكمه‌هاي پيرهنم‌
گوش مفتّشان باشد
ياران اين‌
ياران آن‌
ياران تيغ‌هاي موسمي باد

تو رمزهاي رياضت‌
تو رازهاي رسالت‌
تو قصه‌هاي قساوت را مي‌داني‌
تو از قبيله‌ي شعري‌
من خويشاوندت هستم‌
و پشتم از تو گرم است‌
و پشتم از تو كه مي‌داني گرم است‌


 



سفر عاشقانه‌


سُپور صبح مرا ديد

كه گيسوان درهم و خيسم را
ز پلكان رود مي‌آوردم‌
سپيده ناپيدا بود

دوباره آمده‌ام‌
از انتهاي درّه‌ي سيب‌
و پلّكان رفته‌ي رود
و نفس پرسه‌زدن اينست‌
رفتن‌
گشتن‌
برگشتن‌
ديدن‌
دوباره ديدن‌
رفتن به راه مي‌پيوندد
ماندن به ركود
در كوچه‌هاي اوّل حركت‌
دست قديم عادل را
بر شانه‌ي چپ خود ديدم‌
و بوسيدم‌
و عطر بوسه مرا در پي خواهد برد

سپور صبح مرا ديد
كه نامه را به مالك مي‌بردم‌
سلام گفتم‌
گفت سلام‌
سلام بر هواي گرفته‌
سلام بر سپيده‌ي ناپيدا
سلام بر حوادث نامعلوم‌
سلام بر همه
اِلاّ بر سلام فروش‌
سراغ خانه‌ي مالك مي‌رفتم‌
به كوچه‌هاي ثابت دلتنگي برخوردم‌
خاك ستاره دامنگير
صداي يورتمه مي‌آمد
صداي زمزمه‌ي ميراب‌
صداي تَبَّت يَدا
درخت را بردند
باغ را بردند
گوش را بردند
گوشواره را بردند
اما جدِّ جدِّ مرا
عشق را
           نبردند

من از تصرّف ودكا بيرونم‌
و در تصرّف بيداري هستم‌
تصرّف عدواني را رايج كردند
تصرّف عدواني‌
سرنوشت خانه‌ي ما بود
سرنوشت ساكنان نجيب‌
فاتح كه كوه نور به موزه مي‌آورد
به شهر من شب را آورد
به ساكنان خانه‌
سپردم كه شب به خير بگويند
وگرنه در سكونتشان اختلاف خواهد بود
به روح ناظر او شب به خير بايد گفت‌
به او
به مادر من‌
زني كه پيرهنش رنگ‌هاي خرّم داشت‌
من از سپيد و صورتي و آبي‌
آميختن را دوست مي‌دارم‌
رنگ بي‌رنگي‌
رنگ كامل مرگ‌

درخت‌ها زردند
عجيب نيست‌
فصل بهارست‌
در اصفهان درخت كجي ديدم‌
كه سبز و رويان بود
كنار تپّه‌ي افغان‌
من و تو يك مليون‌
افغان هفشت هزار
من و تو را
بردند
كشتند
و ما دوباره آمده‌ايم‌
و مي‌خواهيم به يادگار
عكس بگيريم‌
بر روي تپّه‌اي كه بر آن مرديم‌
من اهل مذهب پرسشكارانم‌
اسكندر گرفت‌
يا تو تقديم كردي‌
خريدار خريد
يا تو فروختي‌
در جستجوي كفش آبي بودم‌
كفّاش قهوه‌يي آورد و سبز فروخت‌
نوروز كفش نويي بايد داشت‌
نوروز برف غريبي مي‌باريد
در هفت سين باستاني‌
سرخاب را ديدم كه هلهله مي‌كرد
و سين قرمز سر ساكت بود
اي بانوان شهر
گلويتان هرگز از عشق بارور نشده‌ست‌
و گرنه سرخاب را به اشك مي‌آلوديد
و سين ساكت سر را سلام مي‌گفتيد
سلام بر همه اِلاّ بر سلام فروش‌

در اين سكوت مرئي‌
آن ساعت بزرگ نامرئي‌
با ضربه‌هاي مرموزش‌
شعر مرا به كار مي‌خواند
من از تصرّف ودكا بيرونم‌
و در تصرّف نامرئي هستم‌
فريادهاي لفظي‌
تنبور قوم لوط است‌
پرواز آفتاب لب بام است‌
مقصد به گم شدن و تاريكي دارد
شاعر بايد شاعر به واقعه‌ي هستي باشد
و نبض واقعه‌ي هستي باشد
وقتي كه از نماي فاخر شعرت‌
به خويش مي‌بالي‌
آيا ارج تشبيه را درمي‌يابي‌
آيا دست تو هم‌
همچون دست الفاظ
به سوي بلندي‌
به سوي نور
به سوي نيروانا هست‌

سال گذشته‌
سال مرگ و گذشتن بود
سال سكوت نبض هاي بزرگ‌
نبض هاي شاعر
در اين هواي افيوني چه مي‌گذرد
تويي كه مي‌گذري در من‌
منم كه مي‌گذرم در تو
غمي كه از فراز تمنّاي جسم مي‌گذرد
و جسم را رايج كردند
كمبود شوق‌
كمبود سربلندي را رايج كردند
كمبود گوشت‌
كمبود كاغذ
كمبود آدم‌
مردان روزنامه‌
وقت وفور كاغذ هم‌
مكتوب روشني ننوشتيد
ديكته نوشتيد
سرمشق بد نوشتيد

مغول شمايل شب را داشت‌
شب رنگ سوگواران است‌
مكتوب سوگوار
تاريخ نسل خام پلوخواري است‌
كه آمدن و رفتنش‌
مثل خنده‌ي ديوانگان‌
بدون سبب‌
و بيهوده‌ست‌
و زندگاني‌اش‌
خزه را مي‌ماند در آب‌
پر از تحرّك ظاهر
و ركود باطن‌
آيا انسان قبيله‌اي‌ست‌
كه در تصوّر خوردن مي‌كوچد
آيا حديث معده‌ي لبريز
لب‌هاي دوخته‌
و حنجره‌ي خاموش‌
ربط و اشاره‌اي
به مبحث "بودن‌" دارد

سپور را گفتم‌
خبر چه داري‌
گفت زباله‌
بودن از انحصار خبر بيرون است‌
چكار دارم‌
كوتوله‌ها چه شدند
چكاره شدند
كجا هستند
و يا چرا نمي‌شنوند
صداي پاي كسي را
كه از افق برمي‌گردد
و برمي‌گردد به افق‌
من اهل مذهب بيدارانم‌
و خانه‌ام دوسوي خياباني‌ست‌
كه مردم عايق‌
در آن گذر دارند
صداي هق هقي از دوردست مي‌آيد
چطور اينهمه جان قشنگ را
عايق كردند
چطور
چطور
چطور

تَبَّت‌ْ يَدَا أَبي‌ِ لَهَب‌ٍ وَ تَب‌َّ
تَبَّت‌ْ يَدَا أَبي‌ِ لَهَب‌ٍ وَ تَب‌َّ
تَبَّت‌ْ يَدَا أَبي‌ِ لَهَب‌ٍ وَ تَب‌َّ
و اين صدا
كه از بضاعت سلسله‌ي صوتي بيرون است‌
راهي در رگ‌هايم دارد
به راه بايد رفت‌
بيهوده ايستاده‌ام‌
و بلوچ را
خيره مانده‌ام‌
كه محض تفنّن‌
سه بار در روز
علف مي‌چرد
سه وعده نماز مي‌خواند
اي شاهدي كه گيسوانت به بوي شير آميخته است‌
آيا روزي‌
تو هم‌
به كينه‌
به شكل ديگر عشق‌
خواهي پرداخت‌
و عشق من به خاك اسيري‌ست‌
كه صورت يوسف دارد
و صبر ايّوب‌

در باغ كودكي‌
وقتي كه باد مي‌آمد
و سيب مي‌افتاد
داور هميشه دانه‌ي اوّل را
به خواهر كوچكتر مي‌داد
نبض مرا بگير
همهمه‌ي بودن دارد
و اشتياق عدالت‌
بودن از انحصار خبر بيرون است‌
بودن‌
چگونه بودن‌
تاريخ انفجار عدالت را
تاريخ هم به ياد ندارد
امّا آيا ظلم بالسّويه‌
يگانه چهره‌ي عدل است‌

لب هاي دوخته‌
ديشب را
چون هر شب‌
يا رب‌ّ كردند
بر بورياي مسجد بيداران‌
جايي براي خفتن نيست‌
مردان ذرّه‌بيني‌
اين جِرم‌هاي خودي‌
                           خانوادگي‌
حتي به بطن روسپيان حمله مي‌برند
شايد ابراهيمي
در آستانه‌ي بيداري باشد
روز دوشنبه‌ي بيداران بود
روزي كه كِتف هاي روشن او را ديدم‌
آن مُهر را ديدم‌
آن كِتف هاي مُهر شده را ديدم‌
آن مست عشق الهي را ديدم‌
در منتهاي خلوت تاكستان‌
از خوشه‌هاي مرده‌ي رَز پرسيدم‌
در تشنگي به جاي آب چه خورديد
خون روباه مگر خورديد
كه اين مستان ظاهري‌
اينگونه چاپلوس و حيله‌گرند
و مي‌
بهانه‌ي مسمومي‌ست‌
كه بزم‌هاي تجاري را
آباد مي‌كند

هرجا كه مي‌روي در كار سنگ و عمارت هستند
اما روح پرنده‌ي راوي مي‌گفت‌
بهشت شَدّاد
وقتي تمام شود
كارش تمام خواهد شد

بانگ حراج از همه سو مي‌آيد
در چار فصل اين مغازه حراج است‌
حراج واقعي‌
جنس
        خوب‌
قيمت
        نازل‌
يَهُوَه مشرق را به رودخانه داد
و شنبه را به بيكاران‌
هر هفت روز هفته حراج است‌
حتي به شنبه شكر فراغت نداده‌اند
آيا هميشه هوده‌ي دست ناظر
اين بوده است‌
كه خميازه را بپوشاند
آيا دوباره هوده‌ي شب
اين خواهد بود
كه خورشيد تقلّبي شرق را بدام بيندازد
تا پاي شهر مقصد
پاي هزار شهرك را بايد بوسيد
وقتي كه باد نمي‌آيد
پاروي بيشتري بايد زد
بر آشناب‌1
برازنده نيست
جان كندن در آب‌
آن رود دل گرفته و مغبون را ديدم‌
رودي كه آشناب را در خود مي‌بُرد
اما دلتنگي مرا
كه سنگ حجيمي است‌
با خود نمي‌بَرَد

 در پاي بيستون‌
پيكره را ديدم‌
كولي بليط فروش را ديدم‌
دستي كه پيكره را بالا برد
دستي كه پيكره را پائين خواهد آورد
كبك رها شده در كوهپايه را مي‌مانم‌
تا قلّه‌هاي دورتري بايد رفت‌
اگر طعام نباشد
هوا كه هست‌
اين كوزه را
از آب سالم آن چشمه شاد كن‌
در كوهپايه نيز ندايي هست‌
آوازي هست‌
چوپاني هست‌
ماندانه مادر چوپان بود
و مادر علّت‌ها
شب شهادت گل‌هاي پارس‌
اي عاشقان خط و شعر و زبان پارسي‌
ماندانه شاهد بود كه‌
مرد بزم و بطالت بوديد
مرد جشن و جشنواره بوديد
و زخم‌هاي جان من از
جشن‌هاي آتيلاست‌

به نامه گفتم‌
اي والا
برخيز
پرواز كن‌
پرهيزت از آنان باد
نيمه روشنفكران‌
كه نيم ديگرشان جُبن است‌
                                   نياز است‌
آنان تو را به عمد غلط مي‌خوانند
شكل نهفته‌ي گل‌
                      دانه‌ست‌
شكل نهفته‌ي ترس‌
نياز
گيرم تمام پنجره‌ها را بگشايند
گيرم تمام درها را بگشايند
اي بنده‌ي خميده‌
از آوار بار قسط
اقساط ماهيانه‌
                 ساليانه‌
                 جاودانه‌
آيا تو قامتي براي نشان دادن داري‌
و صدايي براي آواز خواندن‌
سرك كشيدن كوتاهان از بلندي ديوار
چندين قامت كم دارد

فرمانده از اشاره‌ي فرمان فارغ نيست‌
هميشه رسم همين بوده‌ست‌
امّا رهرو كسي ست‌
كه در فصول شبانه‌
و در ظهور نئون‌هاي رنگ‌
آفتاب را مي‌پيمايد
وقتي در آفتاب قدم برمي‌داري‌
با آفتاب‌
سايه‌ي تو
زاويه‌ي قائم مي‌سازد
قائم به ذات بايد بود
قائم به ذات "او"
و همّت انسان بايد بود
انسان مؤمن‌
انسان دلشكسته كه نيك مي‌داند
در سنگسارهاي جهاني
الطاف اين و آن‌
سنگرهاي شيشه‌يي‌
و چترهاي كاغذي فاني هستند
قائم به ذات بايد بود
قائم به ذات "او" بايد بود
در زاويه‌
درويش انتصابي هم آمده بود
گفتم كه خط رابطه را
حاجت به واسطه نيست‌
گفتم كه عارفان وارسته‌
گويي به عصر ما قدم ننهادند
گفتم سلام بر همه‌
اِلاّ بر سلام فروش‌

 از آفتاب آنگونه روشنم‌
كه هرگاه عطسه‌اي بزنم‌
هزار تپّه‌ي خاكي را
از چشم‌هاي باز
               ولي نابينا
بيرون خواهم راند
كدام روح من اينك در راه است‌
روح جنگلي‌
روح عارف‌
اين هر دو از هم‌اند
اين هر دو در هم‌اند
آنسان كه اختيار در جبر
و جبر در اختيار
وقتي كه جان عاشق‌
چون پاي حق‌
از همه‌ي گليم‌ها فراتر مي‌رود
جبر مكان‌
با پاي اختيار مي‌آميزد
از آفتاب مي‌گفتم‌
در سايه نيز روشني بسياري‌ست‌
از خنده‌هاي تاريخي‌
قامت دقيانوس است‌
كه از گذشتن سايه‌ي يك گربه بر لب بام‌
بر خود لرزيد
و يارانش بَدَل به يار غار شدند

به رهگذر دوباره رسيدم‌
گفتم نشاني تو غلط بود
كدام مالك را گفتي‌
مالك اَشتَر را گفتم‌
مقصد اشاره بود
كه عشق جمله اشارات است‌
نزد عوام‌
عشق‌
مرغ شبان فريب است‌
دور مي‌شوي‌
نزديك مي‌شود
نزديك مي‌شوي‌
دور مي‌شود
و من به راه
و راه به من
يگانه‌ترين هستيم‌
و من هميشه در راهم‌
و چشم‌هاي عاشق من‌
هميشه رنگ رسيدن دارند
سپور صبح مرا خواهد ديد
كه باز پرسه‌زنان خواهم رفت‌
                                         زمستان 53
________________
1- شناگر و مخفّف آشناي آب‌


 



در سفره‌


در سفره‌
             مرگ آمده است‌
صداي آمدن دندان بر لقمه‌
همراه با صداي گلوله‌ست‌
كه پشت همين ميدان‌
در ابتداي همين كوچه‌
بر سينه‌ي جوان تو مي‌تازد
و باز مي‌كند آنرا همچون سفره‌
و لقمه بغض مي‌شود
                         گلوله مي‌شود
گلوي مرا مي‌بندد
گلوي من بسته‌ست‌
گلوي من بسته‌ست‌
در سفره‌
مرگ آمده است‌
                                             بهمن 57

 



سپيدي صداي سياه‌


صداي ناب اذان مي‌آيد
صداي خوب بلال‌

صداي آن حبشي‌
                      آن سياه‌
چون صاعقه‌
بر بام شرك و جهل فرو مي‌بارد
دنبال لااله‌
          دولت اِلاّاللّه است‌
اَللّه‌ُ اكبر از همه سو مي‌آيد
بلال‌
در جوار رسول (ص‌) آمده‌
هم در جوار او
صُهيب سر زده از روم‌
سلمان‌
           فرارسيده از فارس‌
تا انزواي رنگ‌
               نهاد يكرنگي باشد

و در مراسم يكرنگي‌ها
كلام ناب اذان را
                     همراه با خزانه‌ي بيت‌المال‌
به آن سياه‌
كه پرونده‌اش سپيد بود سپردند
كه برترين انسان‌
                       انسان رهرو تقواست‌1

سپيد چشمان‌2
در ظلمت تجاوز و ظلم‌اند
نور از صفات صاحب نور است‌3
كه رنگ و پوست ندارد
                              كه جان و جوهر هستي است‌
اين صاحبان پوست‌
در فقر و فاقه‌ي بي‌مغزي‌
دل‌هايشان‌
رنگ كبودي گرفته است‌

معبود شوم رنگ‌پرستان‌
چونان سپيدي آن پنبه‌ست‌
كه مرده‌شوران‌
                     در گوش مردگان بگذارند
ژوهانسبورگ‌
اينك بايد
آن پنبه را
           در گوش برخي از ساكنان خود بسپارد
           كه از عذاب شنيدن رها شوند

 □

در عصر بربريّت سوداگران علم‌
اينك دوباره‌
             از هر كرانه‌
صداي ناب اذان مي‌آيد
صداي خوب بلال‌
سپيد در جوار سياه‌
جهان به سوي نمازي عظيم مي‌آيد

                                                        خرداد 65
___________________
1- سوره حجرات / آيه 13
2- سپيد چشم‌: زشت‌، بي‌حيا
3- سوره نور / آيه 35



 




استعفا


در شهر قدم مي‌زنم در شهر
قدم زدني بي‌مقصد در پيش‌
قدم زدني بي‌بازگشت در خيال‌
قبل از ساعت 4 بعدازظهر
بعد از ساعت 8 صبح‌
وقت مال من است‌
من وقت دارم براي دست‌هاي تنبل قلوه سنگ جمع كنم‌
و ماه را كه سال‌ها در صفحه‌ي دوّم كتاب جغرافي‌ام خفته است‌
به بيداري بازآورم‌
بيچاره معلّم ما گمان مي‌كرد
اقيانوس‌ها و كوه‌هايند كه ميان مردم و سرزمين‌ها
تفرقه‌
                                                                         مي‌اندازند
در راهروهاي دراز همكارانم در جا زنان به هم مي‌رسند
با آنها پنجره‌هاي بسته و هواي 20 تا 25 درجه را شريك بوده‌ام‌
همكارانم در جا زنان به هم مي‌رسند و داوري مي‌كنند
«او از اين پس چطور زندگي خواهد كرد
بدون مرخصي سالانه‌
بدون قهوه‌ي ساعت ده صبح‌
بدون رئيس‌»
دارم به فصل‌ها برمي‌گردم‌
هنوز همان چهارتا هستند
علف‌ها هنوز از سبزينه‌شان مي‌خورند
باد پر از گذر نيزه است‌
ديروز به سردردم قول داده بودم يكي دو تا آسپرين بخرم‌
هنوز وقت دارم‌
فردا بعدازظهر هم مال من است‌
سرشار از مكث‌هاي وقارآميز شده‌ام‌
من كه از رفتار تند گلوله‌ها نفرت دارم‌


 



درخت اَفرا

كج نيستند
                اين جماعت اَفرا
از بيم سايه‌
خم شده‌
           سر بهم آورده‌
                              تكيه بهم داده‌اند
اَفراي تك‌
كز چارسو به نور رسيده‌
آرام و راست‌
               بر پا ستاده‌
و پشتوانه‌ي تنهائي‌
                        بنياد سربلندي اوست‌

اما جماعت اَفرا هم‌
                        كج نيستند
از بيم سايه‌
                 خم شده‌اند
از سايه عمارت و كاج‌
اينسان رميده‌
                درهم خميده‌اند
در اين خشوع‌
پروازشان به جانب نور است‌
اين خم شدن‌
                خم شدن مرداني نيست‌
كه از مسير بردن سكّه‌
كه از مسير بردن رتبه‌
                              به انحناي دنائت مي‌افتند
كج نيستند اين جماعت اَفرا
كج‌شان مبين‌
اين اهل معرفت‌
                   اهل كمال‌
دائم به سوي نور
                    قد مي‌كشند
حتي‌
وقتي خميده‌اند
                                                              مردادماه 64


 



روشنگـــران

درياب‌
       لحظه‌هاي هدايت را
دريـــاب‌
هنگام اتّصال به درياي معرفت‌
جان تو بندري ست‌
جاي ورود نور
             جاي صدور نور

اين بلع نور
اين جذب نور
بايد عصاره شود
نيرو شود
          حركت شود
به راه به پيوندد
و گرنه‌
پرورش تــن‌
             و پروراندن هوش‌
آن نطفه‌ي خصيم خواهد شد

هنگام وصل‌
              وصلي به برق‌
فكر تو روشن است‌
                          روشنفكري‌
كليد را
         با دست سهو پائين مزن‌
اين برق مصرفي‌
                    از مصارف خوب است‌
بر جثّه‌ي هزينه نمي‌افزايد
در كند و كاوها
دنبال آن جرقّه‌ي فطرت‌
دنبال آن ستاره‌ي مكتوم‌
                              دنبال وصل باش‌
روشنگران راه‌
هم "صادق‌"اند و هم عالِم‌
هم "باقر1" اند و هم عابد
هم "قائم‌"اند و هم ساجد
كليد دانش ناپيداها
به امر خالق يكتا
در اختيار دانش آنهاست‌
ناســوت‌
          رخت به لاهوت مي‌كشد
لاهــوت‌
          جاذب ناسوت است

اين ماهواره و طيّاره‌
ما را فراز بام تحيّر كشانده‌اند
در اين شگفتي‌
در اين شكست فاصله مقصد كجاست‌
با علم ظاهري‌
از استخوان خرد و شكسته‌
                            اعمال دست و پا
از قلب ايستاده‌
                 حركت زنــده‌
از چشم رو به كوري‌
                             هنر "خواندن‌"
                                            سر مي‌زند
اين اهل فن‌
اين پيچ و مهره‌هاي معجزه‌گر
چون باغ و چون شكوفه‌
مخلوق دلرباي خداوندند
دل را
        به شكر و شگفتي واميدارند
اما مسير حركت نيرو
بسوي مقصد اصلي بايد باشد
مقصد اساس رابطه بايد باشد
تا جسم درخور هستي‌
تا ذهن لايق حرمت باشد
و گرنه پرورش تن‌
                    و پروراندن هوش‌
آن نطفه‌ي خصيم خواهد شد2

هنگام اتّصال‌ِ به درياي معرفت‌
جان تو بندري ست‌
جاي ورود نور
جاي صدور نور
درياب لحظه‌هاي هدايت را
                                    درياب‌
                                                       دي‌ماه 65
_____________________
1- باقرالعلوم‌: شارح و روشنگر علوم‌
2- سوره ياسين / آيه 76


 



در پيشواز صلح‌*


بايد به داوري بنشينيم‌
شوق رقابتي‌ست
در بين واژه‌ها
               و عبارت‌ها
و هر كدام مي‌خواهند
                              معناي صلح را
مرادف اوّل باشند

بشر
هماره‌
در آشتي بوده‌ست‌
با فعل‌هاي "خوردن‌" و "خوابيدن‌"
با اشتهاي "تصاحب‌"
و با "ضمير مفرد اول شخص‌"
امّا
اين رسم باستاني و امروزي‌
به درد هستي "فردا" نمي‌خورد
بايد كه چهره‌هاي ديگر معنا را
                                        پيدا كنم‌
شاعر
هنگام واژه پسنديدن‌
بايد كه رمز ضابطه‌ها
و واژه‌نامه‌ي ناپيدا را
                            دريابد
وقتي به آن يگانه مي‌انديشم‌
رنگ دوگانگي‌ها
                    بي‌رنگ مي‌شود
و هر دو عالم‌
                در بي‌مرزي‌
                              همراز مي‌شوند
خليج و دريا
جزيره و اقيانوس‌
بركه و صحرا
جامعه‌ي كوه‌ها
و خانه‌ي دل‌ها
پايتخت اوست‌
جهان
و هر دو جهان‌
و هر چه جهان‌
                  پايتخت اوست‌
او بر سرير عدالت‌
ضدّ ستمگري آدم‌هاست‌
                                ستم به خود
                                               به ديگري‌
                                                             به دگرها
و آن مؤلّف اراده‌ي دانايي‌
چشمان نافذي‌ست‌
كه از بالا
درون حركت‌ها را مي‌پايد
و كامپيوتر تدبيرش‌
                            بي‌وقفه‌
                                          بي‌چرت و خواب‌
به اثبات وعده مشغول است‌

 در حوزه‌ي نظارت اَلله
اگر در اشتياق ديده شدن هستي‌
از ذهن خويش‌
قصد دسيسه‌
               و طرح توطئه را
                             خارج كن‌
مخلوق‌ِ صِرف‌، هستي‌
بنده‌ي حق باش‌
هنگام سلطه‌ي حرص‌
به خود بگو
خودخواهي تو
                    هسته‌ي زشتي‌هاست‌
آن لقمه‌ي زياد
آن سكه‌ي زياد
آن قدرت زياد را
به ديگران‌
              تعارف كن‌
به ديگران‌
              به عموم‌
نه خويشاوند
نه دوستان جاهلي بند و بست‌

دانشوري
         دانشمندي
كه كيف به دست‌
شبانه‌روز
دنبال "پول‌ِ براي پول‌"
                             دوان است‌
او هم‌
          كورانه‌
و دستيارانه‌
ديوار مرزهاي سياسي را مي‌سازد
انبارهاي اسلحه را پر مي‌كند

معناي صلح چيست‌
در سرزمين من‌
در سرزمين تو
                    در سرزمين ما و شما
در سرزمين ايشان‌
معلول‌هاي جنگ‌
كه دنبال گمشده‌شان مي‌گردند
پاهاي گمشده‌
             دستان گمشده‌
                           چشمان گمشده‌
معناي صلح را
                   بهتر مي‌دانند
معلول‌هاي دروني‌
                     دسته‌ي ديگر هستند
سلامت وجدان را
                     از دست داده‌اند
                                   گم كرده‌اند
و
او كه با وجدان‌
                   همشانه‌
                            همراه مي‌رود
قدر گمشده‌ها را مي‌داند
كه درد خسته طپيدن‌ها
در سينه‌اي‌ست كه "مي‌داند"
به فرض‌
قلم به وساطت برخيزد
در هرج و مرج داد و ستدها
مرثيه‌اي‌
براي شور و جذب همدلي زودپا
در سوگ گمشده‌ها
                              خواهد نوشت‌
همين و ديگر هيچ‌

خيل عظيم جهاني‌
جهان ميليون در ميليون‌ها
مخلوق صِرف مانده‌
در جا زده‌
چرا كه‌
توفيق "بندگي‌" حق‌ّ را
                               پيدا نكرده است‌
و اين گونه است‌
كه در محاصره‌ي تنهايي‌ها
و در مدار قهر و جدايي‌هاست‌
صلحي كه اندرون بشر مي‌جويد
در مأمن شناختن "اوست‌"
سردرد نيست‌
كه سوي قرص و دواخانه رو كند

و فطرت الهي انسان‌
بخش منوّر روح است‌
و چونكه مخزن انديشه‌
همجوار علم الهي‌
و در تلاش امر الهي باشد
همخواني و مراوده‌ي ذهن و روح‌
امّاره را
حتّي از احتمال تجاوز
                           مأيوس مي‌كند

در ذات پاك طبيعت‌
                          امّاره نيست‌
و در غياب فتنه‌ي آن ذيشر
اضداد هم‌
            به همديگر
                          ادب مي‌ورزند
شب چونكه مي‌رسد
آهسته‌
           با احتياط
ورود خود را
            اعلام مي‌كند
و
روز
       فروتنانه
وقت دميدن‌
گاه فرا رسيدن‌
به شب‌
          سلام مي‌گويد
در فصل‌هاي مقرّر
بهار
جايش را
            به تابستان مي‌بخشد
تابستان‌
          به پائيز
پائيز هم‌
          به زمستان‌
دانايي و نظام عجيبي‌ست‌
                             در مسابقه‌ي رفتار

در سلطه‌دان جهل‌
هيولاي قدرتي‌ست‌
كه صدها سامان را
به چشم هم زدني‌
                        مي‌بلعد
و دكمه‌هاي كُشنده و مرگ‌آور
آمال زندگان را
                  در لحظه‌اي
                            نابود مي‌كنند
خرد
هماره‌
به جنگي بزرگ درگير است‌
به جنگ جهل‌
جنگ شريف‌
جنگ مفيدتر از صلح‌

وقتي در انتظار صلح جهاني هستيم‌
بايد يگانه باشيم‌
                     با نيكي‌
                              با راستي‌
                                             با فتوّت و خوش قلبي‌
بايد انسان باشيم‌
كه در كرامت انسان‌
                             زيبايي‌ست‌
بايد زمينه‌ساز زمان باشيم‌
اگر در انتظار زماني هستيم‌1
كه رهبران هدايت‌
                     و همرهان هادي‌
حق خداشناسي و انصاف‌
عدل و نجابت و بهروزي‌
فرزانگي و جوانمردي را
براي دنيايي‌
كه گنجينه‌هاي وجودش‌
از ذخيره‌ي اين نعمت‌ها
                            خالي شده‌ست‌
                                           هديه مي‌آورند
بايد مجهّز و در حركت باشيم‌
كه انتظار
يعني آماده باش‌
آماده بايد باشيم‌
و اهل عمل‌
بايد رسيدهاي نكوخواهي‌2
                                  خوبي‌
                                            گره‌گشايي را
براي نثار
در پيشواز مقدم موعود
در دست داشته باشيم‌
بايد يقين بورزيم‌
كه ماندگار مطلق‌
در هر دو سوي ميز بي‌نهايت هستي‌
همان ارادة "يكتا"ست‌
تصميم‌
        در اراده‌ي خالق‌
                          و در خرد خالق است‌
و در خردجويي‌
                 صلح است‌
صلح درون‌
همان معشوقي‌ست‌
كه قرن‌ها
در خيمه‌گاه صبرِ بر مصائب‌
به انتظار ورودش نشسته‌ايم‌

و هيچ زمان‌
از اين زمان‌
به علامات عاقبت‌
                           نزديك‌تر نزيسته است‌
زمين‌
ذخاير خود را برون فرستاده‌
دانش‌
همچون تباهي‌
                    همچون ظلم‌
                                   به اوج خويش رسيده‌
و بيشتر از هر عصري‌
جاي حضور خرد
                          خرد ربّاني‌
                                           خالي‌ست‌
آدم‌
بيش از هميشه‌
                      از شرارت فرزندانش‌
آن نطفه‌هاي خصيم‌3
در پيشگاه خالق‌
شرمنده است و سرافكنده‌
حوّا
         بايد
در وقت غائله‌
به عزا بنشيند
روزي كه بچّه‌هاي او
به سخن آيند
اين بچّه‌هاي پير و جوان و ميانه‌سال‌
اقرار حافظه‌ي نَفْس‌ها4
زلزله‌ي استغاثه را
در سراسر دنيا
               در شهر و روستا
ا
                             يجاد مي‌كند

در آخرالزّمان‌
خداي قادر و دارا
گنجينه‌ي عظيم خرد را
به روي بندگان نيازآلودش‌
يكسان و رايگان‌
                   گشوده مي‌دارد
در روزگار دين مبين‌
صندوق عقل‌
از دستبرد وسوسه‌ها
                             پنهان خواهد زيست‌
دستور دين مبين‌
متحد شدن‌
              يكي شدن‌
و همنوا شدن امّت‌هاست‌
                             در سراسر دنيا
جمع خلوص‌
هيأت موفق صلح است‌
                             در دفع تفرقه‌ها5

و در طلوع سلطه‌ي خرد ربّاني‌
نفوس امّاره‌
              از جنبش‌
                              از تكاپو
                                            مي‌افتند
شيطان به ناگهان‌
و در سراسر گيتي‌
بي‌كار مي‌شود
                بي‌پيوند
                             بي‌يار
                                    بي‌مريد و طرفدار
و دست‌هاي حيله‌گر و جهل‌پرورش‌
ناچار
تسليم مي‌شوند
به دستبندهاي الهي‌

وقتي كه آن مصوّر ديروز
آن مصوّر امروز
آن مصوّر فردا
                     فرمان دهد
كه زندگي‌
در انتهاي فرصت خود
از نو به ابتدا برسد
زمان خاص‌
مي‌آغازد
دنبال استغاثه‌ي همگان‌
                             مخلوق‌ِ صِرف‌
به بندگان خوب بدل مي‌شوند
خرد
       كه هديه‌ي موعود است‌
                                        از سوي خالق يكتا6
به پيش قدم برمي‌دارد
و صلح‌
      دنبال آن به راه مي‌افتد
                                                                  پائيز 69
___________________________________________________________
* - «صلح و ادبيات‌» عنوان كنفرانس بين‌المللي «گينه‌» بود كه دو ماه قبل در آن كشور برگزار شد. چون در آن كنفرانس حضور پيدا نكردم در شعر «در پيشواز صلح‌» به موضوع پرداختم‌.
1- سوره يونس / آيه 20
2- سوره بقره / آيه 148
3- سوره يَس / آيه 77
4- سوره انبيأ / آيه 14
5- سوره آل‌عمران / آيه 105
6- روايات يا منابع متعدّد درباره‌ي پيدايش «خرد» در آخرالزّمان‌

 



رهرو تنها


در عصر ما
خرد
به رهروي تنها مي‌ماند
مبهوت همهمه‌ي ماشين‌ها
خياباني از شب‌
رانندگاني از تبار شتاب‌
در مسابقه‌اي پوچ‌
به سوي مقصد هيچ‌
چنان به سرعت مي‌رانند
كه جان خرد را
در معرض خطر نمي‌بينند
آنها به دامگاه تصادف مي‌افتند
در بودن و نبودنشان‌
                             حرفي نيست‌
خرد
اسير تصادف نمي‌شود
آنها كه از كنار خرد
                             رد شدند
بي‌ملاحظه‌ي آن‌
با بوق و با شتاب‌
بهم رسيدند
امّا در مرگ غير لازم‌
آنها بهم رسيدند
امّا در نابودي‌
                             ارديبهشت‌ماه 80

 



گردشگران جهاني‌

در عصر ما
طوفان و سيل‌
               در تابستان‌
آتش‌فشان‌
               در زمستان‌
و زلزله‌
در تمام فصول‌
گردشگران جهاني هستند
بي پاسپورت و بليط
به هر ديار غريبه‌
سر زده‌
        پا مي‌نهند
آنها
از اشتياق موزه به دورند
در فكر هديه و سوغات نيستند
سوداي عكس و فيلم در سرشان نيست‌
اين گردشگران‌
نذيرهاي زمانند
با بانگ ظاهر
هشدار مي‌دهند
پروايي از "شنود" ندارند
طوفان و باد
بنياد خانه‌ها را برهم زده است‌
پرونده‌اي‌
            از اين گروه تخريب‌
در دستگاه قضايي
منتظر حكم نيست‌
در فن رشوه و رانت‌
وارد نمي‌شوند
آنها نوادگان قهر زمان هستند
اجدادشان‌
طوفان نوح‌
ابر آتشبار
باد صرصر
سايه‌ي آتش‌خيز
صاعقه‌
         صاعقه‌
                 صاعقه‌
تاريخ‌هاي كفر و ستم را
                             ممهور كرده‌اند1
ستم‌زده‌ها هم‌
در خيمه‌گاه امان نيستند
آتش كه مي‌رسد
خشك و تر
همه را با هم مي‌سوزاند
گردشگران‌
سواركارهاي شتابند
در طَي‌ّ ارض‌
بر سرعت سليمان‌
                            پيشي گرفته‌اند
سقوط هم از عوامل آنهاست‌
سقوط بهمن‌
سقوط طيّاره‌
سقوط انسان‌
سقوط ارزش‌ها
و آخرين زمان‌
عصر فتنه‌
عصر رواج تقلّب‌
عصر دروغ و تبهكاري‌
عصر قساوت انسان‌
عصر حكومت اَمّاره است‌
همو كه‌
آزاد آفريده‌شدگان را
در كارخانه‌ي فرمانش‌
به بردگان سلطه‌ي ناحق‌
                            تبديل مي‌كند

گردشگران همه جمعند
در صنعت ستمكاري‌
بمب و موشك هم‌
با جلوه‌هاي تجاري‌
به كار گردش‌
به كار آدمخواري مشغولند
جايي براي زندگي امن‌
زندگي صادقانه نيست‌
در عصر آخرين‌
جسم نيمه‌جان زمين‌
در انتظار روح زمان است‌
                                      زمستان 82
_________________
1- كيفرهاي ذكر شده در قرآن‌


 



در انتظار كلام‌
تقديم به قاريان نوجوان قرآن مجيد

بخوان بلند بخوان‌
در صبح اين تلاوت معصومانه‌
صداي ناب اذان مي‌آيد
وقتي صداي ناب اذان مي‌آيد
دل در حضور مي‌آيد
دل حاضر است‌
و سهم "گرم بودن‌" خود را
از نور اين پيام قدسي بي‌مرز
از بطن اين ستون صوتي معنا
برمي‌دارد

بخوان بلند بخوان‌
كه صبر منتظران بي‌تاب است‌
چه انتظار عظيمي بود
وقتي كه جان پاك رسول‌(ص‌)
در عرصه‌ي حصار خوف و رجا
در عطش يك كلام بود
كلام پاك خداوند
كه مي‌رسد با جبريل‌
به حنجره‌ي او
زان پس‌
قلوب آفتابي اللّهيان‌
قلوب خالص دين‌خواهان‌
به صوت خوب علي‌(ع‌) گوش مي‌دهند
كه خوشترين تلاوت عشق از اوست‌
از مولا
اي قاريان كوچك‌
چه حنجره‌هاي خوشبختي داريد
كه آيه‌هاي علم اوّل و آخر
كه آيه‌هاي علم ظاهر و باطن‌
فخر عبورشان را
به ساحت آنان بخشيدند
پيوندتان‌
به حنجره‌هاي پيمبر است و امامان‌

بخوان بلند بخوان‌
در اين بلندي‌
بخشندگي‌ست‌
كه گوش فطرت‌
نيازمندانه‌
گيرنده است‌
فطرت‌
پرنده‌اي‌ست‌
پيكي غريب‌
كز راه‌هاي دورترين آمده‌
رويش به پايگاه شناسا1
ميلش به نوع و مركز خويش است‌
و تشنگي‌اش‌
ز چشمه‌هاي خدائي‌
آب مي‌خورد
از بدو خلقت‌
اين نورسيده‌
مايه‌هاي رسيدن را
به شهرهاي عالي معنا
در كوله بار ساده‌ي خود دارد
او آمده كه آب علم بنوشد
با جهل خصم‌
با خصم همجوار بجنگد
در دشت جذبه خستگي بزدايد
خود را به عطر شكر بيارايد
براي دولت ديدار
براي وصل به آن اصل‌
اصل يقين‌
اصل نظارت سبحان‌

و چشمه‌ي ازلي‌
كلام خداوند است‌
هر كس به قدر جثّه‌ي خود آب مي‌خورد
طالب به قدر طلب‌
در روز آشنائي با قرآن‌
فطرت به احترام به پا مي‌خيزد
دستي غبار خواب از او برمي‌گيرد
دستي اشاره‌گر به جانب راه‌
دستي كه پرده مي‌كشد از بطن ناروا
همواره در نهان‌
هواي تو را دارد
هواي حق‌ّ و عدالت را دارد
و گام‌هاي فكر تو را مي‌پايد
و از مسيرهاي غير مجاز
مسير شرك و تعلّق‌
مسير ظلم و تجاوز
مسير ضعف و زبوني‌
به دور مي‌راند
و چون كه روي بتابي از ديدن‌
از راه‌
به لطف دست تو را مي‌گيرد
و برمي‌گرداند
و در تداوم ناداني‌
بخود رها مي‌گردي‌
كه ناگزير و پريشان برگردي‌
و برمي‌گردي‌
رويت به جانب فطرت برمي‌گردد
و بازگشت تو زيباست‌
و بازگشت تو با دانائي زيباست‌

بخوان هميشه بخوان‌
همواره دشمنان پراكنده‌
با نيش‌هاي پليد
سلول‌هاي جسم تو را رنج مي‌دهند
و جسم نيروئي دارد
كه بي‌امان مي‌جنگد
بي‌پشتوانه‌ي دارو حتي مي‌جنگد
طاعون ناتوان كننده‌ي ذهن امّا
در پنجه‌ي مجهز "فطرت‌" مي‌ميرد
و اين فطرت‌
اين ريشه‌ي الهي‌
در باغ كودكي بالنده مي‌شود
و در هواي هدايت‌
پا مي‌نهد به پلّه‌ي تشخيص‌
قد مي‌كشد به قلّه‌ي تقوا
پيروزي‌اش بر خصم همجوار
بر علف هرزِ نَفْس‌
به اين هواي معطّر
به آب اين چشمه‌
به زير و بم اين آواز دل مي‌دهد
آه اي كلام عرشي‌
همراهي تو
جوهر فطرت را
نسيم باروري‌ها
مدار درك و خردهاست‌

بخوان دوباره بخوان‌
تكرار عاطفي هر كلام‌
قواي جوشن باطن را
در جنگ با ظُلام و فتنه‌
بيرون ز حد حدس مي‌افزايد
مكّار در محاصره‌ي مكر برتر است‌2
حساب رو به تندي و سرعت دارد
حساب تند و سريع است‌3
و ذهن‌هاي خوابزده‌
از درك اين محاسبه خالي هستند

در كودكي‌
ملّاي خوب من‌
انوار آشنائي ياسين را
همراه حافظه‌ي من كرد
وقتي كه جان جوانم را
جاسوس‌هاي متّحد شب‌
به جرم حق‌طلبي‌
به سوي دارِ شقاوت‌ها مي‌بردند
امّيد من‌
به اقتدار "اَمر مُبين‌" بود
از ياسين‌
بينائي ذخيره باز مي‌آيد
هر چند چشم‌هاي باز تو را
با پرده‌هاي رنگي اين قرن بسته‌اند
غريبه را مي‌بيني‌
و مي‌بيني كه دست‌هاي فراواني دارد
كه با فريفتن خصم همجوار
فريفتن اَمّاره‌
ميان ما و فطرت الهي ما
به تفرقه مي‌پردازد
تو كودك سلامت اين قرني‌4
در خود عليه سلطه‌ي همدستان برمي‌خيزي‌

اي نونهال‌
هموار و نرم و روشن مي‌خواني‌
در اين تلاوت معصومانه‌
چونانكه در صداي ناب اذان‌
جان از مجاورت دلتنگي‌ها
از لانه‌هاي عنكبوتي اين روزمرّه‌ها
پر مي‌كشد به خيمه‌هاي سرمدي بالا
جان برفراز اوج پناهنده مي‌شود
نزول شامخ كلمات‌
تاريخ و شاهدي نمي‌طلبند
كه اين نزول‌
صعود دائمي جان را در بردارد

بخوان درست بخوان‌
درست خواندن‌
دانستن است‌
از مخرج حروف‌
به فكر مخرج معنا بايد باشي‌
به فكر مقصد حرف‌
درست چونكه بخواني‌
چون نونهالي فطرت‌
رويت به قبله‌گاه درستي‌هاست‌
درست قدم برمي‌داري‌
درست مي‌انديشي‌
خود را مدام‌
در حوزه‌ي نظارت سُبحان مي‌بيني‌
يقين به اصل نظارت‌
ديوان عالي پالايش‌ها
دليل راه و رسيدن‌هاست‌
دانسته چونكه بخواني‌
اين پرسش هميشگي "بودن‌"
چگونه بودن‌
چگونه انساني بودن را
ديگر بلاجواب نمي‌داني‌
معناي خير و شر و ذرّه و مثقال را5
پيش از ظهور واقعه‌6
در جلوه‌هاي تجربه درمي‌يابي‌
دانائي و عمل به دولت ديدار مي‌رسند
دانسته چونكه بخواني‌
هميشه حق‌ّ را مي‌خواني‌
هميشه ناحق‌ّ را مي‌راني‌
آينده‌
در تداوم اين خواندن‌ها
درست خواندن‌هاست‌
حالا بخوان‌
بخوان بلند بخوان‌
                                         مهرماه 64
________________
1- سوره روم / آيه 30
2- سوره آل عمران / آيه 54
3- سوره ابراهيم / آيه 51
4- اشاره به شعر "كودك قرن‌" از همين شاعر
5- سوره زلزال / آيات 7 و 8
6- سوره واقعه / آيه 1

 

 
 
 

      صفحه اصلی
      زندگینامه
      اخبار
      تماس باما